اواخر بهار که می رسد ، با عده ای از دوستان در منزل یکی از عزیزان دوست داشتنی جمع می شویم و به بهانه توت خوری از درختان بزرگ و سر به طبقه سوم کشیده آن ، آن عزیز را می بینیم و مدتی از همصحبتی اش لذت می بریم . به نوعی ، من این چند نفر دوستان خودمانی را به "بچه های بهار" یا به قول مولانا " ابناء ربیع" نامگذاری کرده ام و اسم این مراسم سالانه را هم "مراسم توت خوری" گذاشته ایم .
امروز در حالی به این مراسم توت خوری رفتم که از دو سه روز قبل ، دچار سرماخوردگی شدید شده ام و طبیعتا خوردن هر گونه توت تا اطلاع ثانوی برای من ممنوع است . با این حال ، راس ساعت مقرر به مراسم رسیدم و به همین دلیل ، تنها نظاره گر دوستانی شدم که پارچه بزرگ را زیر شاخ و برگهای مهربان و وسیع دو سه درخت مزبور گرفته و آن را با میله ای بلند می تکاندند و بعد سر آن سفره می نشستند و مثل سالهای گذشته من ، دلی از عزا در می آوردند.

من ، ناچار امروز را به تماشا گذراندم ؛ تماشای درختان و تماشای عزیزی که میهمانش بودیم و دو سه ساعتی که سیر از حرفها و صحبتها و نکته های شنیدنی اش استفاده کردیم .
امروز به این فکر می کردم که گاهی تماشای این ماجرا زیباتر و دلچسب تر از بهره برداری از میوه های آن درخت تنومند است و به یاد این شعر حافظ افتادم که :
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشا کنان بستانیم
این روزنوشت شاید تا حد زیادی خصوصی به نظر بیاید ، اما راستی جالب نیست اگر این دو سه درخت و آن صاحبخانه و میزبان را هر چه بیشتر تعمیم دهیم ؟!
ابناء ربیعُنا تعالوا
| فالورد یقول لا تبالوا |
والعشق یصیحکم جِهارا
الخُلد لکم فلا تزالوا
والحُسنُ علی البَها تجلی
والسُکرُ حواه و الکمال
من کان مُخَرسا جِمادا
الیوم تکلموا و قالوا
من کان مبلسا قنوطا
ذابوا و تضاحکوا و قالوا
من بعد فان تروا غضوبا
ما ذا غضب فذا دلالُ




